تبليغاتX
با گريه خنديدن

با گريه خنديدن

عزیزترینم!
می‌بینی؟ زمستان آغاز شد و رسم بر این است که این شب را عزیز بدارند. شبی که فردایش، آغاز زمستان است. زمستانی که فصل بودن من و توست. و این جمله‌ی آخر را عجیب عاشقم و دلم می‌خواهد فریاد بزنم که زمستان فصل بودن ماست. فصل زاده شدن ما. فصل گام‌های اول. فصل نفس‌های اولین، فصل دست جنباندن و چشم گشودن نخستین و چه شیرین که سال‌ها باید می‌گذشت و روزها می‌رفت و شب‌ها سپری می‌شد تا من و تو ناگهان در میانه‌ی این دنیای بی‌کران، بدانیم هردو فرزند یک فصل هستیم... آه! طاقتم نیست... بگذار دیگر نگویم...

***
امشب شب یلداست و من نمی‌دانم چرا امروز از صبح این شعر را زمزمه می‌کنم و از عصر تا به حال بیش از ده بار با صدای هایده گوش کرده‌امش و هربار بیشتر از قبل دوستش دارم... دوستت دارم:

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
دایم گل این بستان شاداب نمی​ماند
دریاب ضعیفان را در وقت توانایی
دیشب گله زلفش با باد همی​کردم
گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی
صد باد صبا این جا با سلسله می​رقصند
این است حریف ای دل تا باد نپیمایی
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی
یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم
رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی
ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست
شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی
ای درد توام درمان در بستر ناکامی
و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی
در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم
لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی
فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست
کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی
زین دایره مینا خونین جگرم می ده
تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی
حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد
شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی

و هربار از خودم می‌پرسم این بیت آخر را کدام روز یا شب برایت خواهم خواند؟



***
آهای!
همه‌ی شما عاشقان هرکجای دنیا که امشب دست در دست معشوق و محبوبتان، در خیابان‌های هرکجای دنیا قدم می‌زنید و گاه گاه سر بر شانه‌ی هم گذاشته، در گوش یکدیگر عاشقانه‌هایتان را زمزمه می‌کنید... با شما هستم! امشب طولانی‌ترین شب سال است. دقایق و ثانیه‌هایش را از دست ندهید برای گفتن «دوستت دارم»

***
چرا امشب دلم می‌خواهد هی بنویسم، بنویسم، از تو، از من، از ما شدن، از زمستانی که این بار دیگرگونه آغاز شد، از شب یلدایی که شیرین تر از همیشه بود...
چقدر حرف برای گفتن هست... چقدر خوب که امشب طولانی‌ترین شب سال است.
زمستانت مبارک عزیز من.

+نوشته شده در دوشنبه 1388/09/30ساعت23:38توسط سميه رشيدي | |




سال 82 بود یا 81 یادم نیست... درس حافظ داشتیم با دکتر شفیعی کدکنی. داشتیم این غزل حافظ رو     می خوندیم:

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت                     

                   گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

رسیدیم به بیتی که بالا می بینید. دکتر شفیعی با اون حالت مخصوص خودش به گریه افتاد و گفت شک نکنید حافظ این بیت رو برای حادثه ی کربلا و امام حسین(ع) سروده...

اون حبّی که دکتر شفیعی نسبت به امام داشت رو اگر شما هم دیده بودید حالا می دانستید چرا تا محرم شروع می شه من یاد دکتر شفیعی می افتم و حافظ...


+نوشته شده در جمعه 1388/09/27ساعت12:46توسط سميه رشيدي | |




داستانک

با دوستتان قرار دارید. به در منزل آنها رفته و در حالی که عجله هم دارید، زنگ خانه‌شان را فشار می‌دهید. جوابی نمی‌آید. خانه‌ی دوست شما درست در راستای خیابانی اصلی است. ماشینهای زیادی از پشت سر شما می‌گذرند. صدای بوق ماشینها و حرکت آنها، به دیر آمدن و جواب ندادن دوست شما اضافه می‌شود و کلافگی شما چند برابر می‌شود. موبایلتان را از جیبتان بیرون می‌آورید و در حالی که الفاظی بر لب دارید، به دوستتان زنگ می‌زنید. جوابی نمی‌آید. دوباره به طرف در منزل رفته و زنگ را فشار می‌دهید و مشتی بر زنگ می‌کوبید. ماشینهای در حال عبور از خیابان به شدت بوق می‌زنند و این شما را عصبی‌تر می‌کند. با خودتان می‌گویید حتما راننده‌ای تازه کار ترافیک ایجاد کرده که از وقتی شما اینجا هستید این بوق‌ها ادامه دارد و تمامی ندارد. اما بلافاصله از فکر ترافیک بیرون‌ می‌آیید و دوباره زنگ خانه را می‌فشارید و در همان حال لگدی هم به چارچوب در می‌کوبید و پس از جواب ندادن دوستتان، دولا می‌شوید و روی دستگیره‌ی در منزل دوستتان تف می‌کنید. تصمیم می‌گیرید که به دنبال کار خودتان بروید. برمی‌گردید و می‌بینید در خیابان پشت سر شما ترافیک زیادی ایجاد شده و درست روبه‌روی در منزل دوستتان اتوبوسی پر از مسافر ایستاده است و تمام مسافران اتوبوس، آنها که ایستاده هستند و آنها که در سمت راست اتوبوس نشسته‌اند، به شما خیره شده‌اند. شما که حسابی شوکه شده‌اید بیخودی لبخند می‌زنید و نگاهتان از چهره‌ی تک تک آنها می‌گذرد. از نگاه مسافران متوجه می‌شوید که لبخند کار را خراب‌تر کرده. پس دست‌هایتان را در جیبتان فرو می‌برید و حالت بی‌خیال به خود می‌گیرید اما در دل، به دوستتان و خودتان لعنت می‌فرستید و در جهت خلاف حرکت اتوبوس به راه می‌افتید...

 

***

تصور کنید منتظر اتوبوس هستید. شما در صف* اولین نفر هستید. سوار می‌شوید و سایرین نیز سوار می‌شوند. بعد از مدتی و با توقف اتوبوسی دیگر، راننده به شما می‌گوید که سوار اتوبوسی که تازه آمده شوید. اگر فرض را بر این بگیریم که بازهم شما نفر اولی باشید که وارد اتوبوس دوم شوید، کجا می‌نشینید؟ الف) همان جای قبلی در اتوبوس قبلی                  ب) جایی دیگر غیر از جای قبلی         

* البته اگر هنوز بشه در ایران مفهومی به اسم (صف) پیدا کرد... دقت کردید چقدر آدمها به حق همدیگه بی‌توجه شدن؟؟ عه عه!! تو روی آدم نیگا می کنه و نوبتت رو زیر پا می‌ذاره!! هی هی... تازگیها فهمیدم که تذکر هم به این افراد فایده‌ای نداره. یعنی... اصلا بی‌خیال!


*********

http://avinaar.blogfa.com/post-38.aspx


+نوشته شده در سه شنبه 1388/09/24ساعت21:49توسط سميه رشيدي | |




هنوز دستم به شانه ات نمی رسد. بس که بلند بالایی. نگران نمی شوم از کوتاهی دستم. روزی بزرگ خواهم شد و دستهایم را دور گردنت گره خواهم کرد.


چقدر خوب است که زندگی آدم دور یک محور بچرخد. بی تکرار. بی ملال. بی ترس از تکراری بودن و تکراری شدن. بی ترس از روزمرگی. که نفسهایت هدر نروند. که هر حرف و کلامت شعری باشد که باید جایی نوشته شود.

چقدر خوب است که راهها خسته ات نکنند. که دیگر راه طولانی و دوست نداشتنی خسته ات نکند. که بدوی. اصلا راه رفتن را فراموش کنی. که هی هر روز که بیدار شدی ذوق زده در آینه به خودت لبخند بزنی که: یک روز دیگر هم گذشت و این روزها و این فاصله ها کوتاهتر شد... حتی به اندازه ی یک روز و در دلت خوشحالی که همین لبخند هم اندکی از امروزت را گذراند.

چقدر خوب است که هی بنشینی و از آرزوهایت برای من بگویی و من دیشب برایت نگفتم که چقدر همیشه از آن خانه های ساحلی که پنجره ای بزرگ رو به دریا دارند دوست داشتم و دلم می خواست این پنجره ها را صبح زود باز کنم و آن باد بی همتا را که از سوی ساحل می وزد روی گونه هایم احساس کنم تا یخ کنم و خوشحال باشم که این سرما دوام چندانی نخواهد داشت و طلوع چشمهای تو تمام هستی ام را شعله ور خواهد ساخت.

چقدر خوب است که عنوان این نوشته را تو بهتر از همه خواهی فهمید و لبخندی خواهی زد و من بیشتر از قبل عاشق آن خواهم شد که نام کوچکم را با تلفظ تو بشنوم.



***

برایم بگو تا آن روز که دستهایم به شانه هایت برسد منتظر خواهی ماند؟


+نوشته شده در جمعه 1388/09/20ساعت20:45توسط سميه رشيدي | |




عید غدیر خم مبارک


دعایتان را نیازمندم. روزهای نیکی این چنین را برای دعا از دست ندهیم و به یاد هم باشیم.



***

همچنان به سوال پیشین فکر کنید و پاسخ دهید. درباره اش هنوز حرفهایی هست.


***

و یک شعر ...


به ماه و مغربش

به این ستاره‌های لعنتی،

به برف‌ها

لمیده روی بستر لطیف کوه،

به گام‌ها و چترهای خیس عصر روز جمعه‌ در کنار هم

به برگ‌های خشک

که بی‌قرار برگ دیگری

از سرِ درخت می‌پرند،

به این پرنده‌های عاشق پریدن و رسیدن و بال در کنار بال هم زدن،

به آفتاب و ابر....

بر این همه

رشک می‌برم عجیب.

دلم کمی

-فقط کمی-

هوای شرجی رسیدنی شگفت کرده است...

رسیدن و نگاه در نگاه و دست‌ها...

آه...

***

پ.ن:

شگفت، در ابعاد خدا می‌شود:

معجزه...

 

 

+نوشته شده در شنبه 1388/09/14ساعت23:35توسط سميه رشيدي | |





این چند روز به این مسئله فکر می کنم. نه اینکه برای این چند روز باشه. نه! عمریه درگیر این سوالم. جوابم رو قبلا هم گفتم. اگه یادتون باشه. حالا شما هم فکر کنید.


به نظر شما بزرگترین آفت انسانیت آدمها چیه؟


+نوشته شده در جمعه 1388/09/13ساعت15:19توسط سميه رشيدي | |




یاد آخرین شعر تو می افتم

نه بی دلیل...

آخرین میوه ی درخت انار حیاط خانه مان امسال نصیب من شد

می دانی!

روزهاست نگه داشته بودمش تا...

حالا دیگر وقتش رسیده انگار

چاقو روی پوست خشکش لیـــــــــــــــز می خورد.

وقتی از چهار طرف باز می شود

پنج دانه انار با شیطنت می لغزند و بیرون می افتند

و من به خودم فکر می کنم

و به تو

و به عدد مقدس خودمان

که این پنج

شکل قلب است و دانه های اناری که من با یاد تو آن را می گشایم هم حتی این را می دانند.

دانه های انار را یکی یکی به دهان می برم

یکی تو

یکی من

و چقدر مزه ی این انار ملس این بار فرق دارد با همه ی انارهای عمرم

.

.

.

همیشه انار را دوست داشتم و دارم... میوه ی بهشتی...







+نوشته شده در دوشنبه 1388/09/09ساعت20:58توسط سميه رشيدي | |



 

امروز از صبح دلم می خواست تفالی به دیوان حافظ بزنم. الان که فرصتی پیدا کردم حافظ چنان جوابی داد که دلم خواست اینجا هم بگذارم و امروز هی بخوانمش.

شاید این فال امروز شما هم باشد. نیت کنید...

 


::ادامه مطلب::

+نوشته شده در دوشنبه 1388/09/09ساعت12:1توسط سميه رشيدي | |




خویشتن فربه کنید از بهر قربانی عید

زانکه آن قصاب بس شیرین و زیبا می کشد...



***

در دعاهایتان ما را هم یاد کنید. ما هم به یاد شما هستیم.

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/09/05ساعت23:56توسط سميه رشيدي | |



 

این یک تست  جهانی است. لطفا درصورت تمایل به پاسخ دهی با دقت به آن پاسخ دهید. نوع شخصیت شما در پاسخ به کامنت شما نشان داده خواهد شد!!!

 

 


::ادامه مطلب::

+نوشته شده در دوشنبه 1388/09/02ساعت9:46توسط سميه رشيدي | |



 

 واقعا باورتون می شه؟؟ نه! جداً! باورتون می شه؟ اینکه یک سال گذشت؟ من که هنوز باور نمی‌کنم و با یادآوری‌اش اشک در چشمانم حلقه می‌زنه! یک سال گذشت ...


::ادامه مطلب::

+نوشته شده در شنبه 1388/08/30ساعت1:5توسط سميه رشيدي | |



 

امروز به دلیل افزایش دوز حس طنز و شوخ طبعی در ذات مبارک بنده تصمیم گرفتم سوالات چهارگزینه ای  به سبک استاد نبوی عزیز مطرح کنم تا شما به آنها پاسخ دهید. پاسخها بنا به میل شما می توانند یکی از گزینه ها- دو تا از گزینه ها- سه تا از گزینه ها- چهارتا از گزینه ها- یا همه ی گزینه ها باشد. پاسخها را حتما برای من هم بفرستید. با سپاس.

 

۱- چرا در ایران هرگز تظاهرات ضد نژاد پرستی برگزار نمی شود؟

الف) نژاد پرستی در جهان وجود ندارد.

ب) چون ایران در امور کشورهای دیگر مداخله نکرده و نخواهد کرد.

ج) نژاد پرستی چی هست؟

د) کلا.

ه) ایشالا همزمان با ۱۶ آذر اون رو هم برگزار می کنیم.

 

۲- برای خوردن ساندویچ های گرد نظیر همبرگر دقیقا از کجا باید شروع کرد؟

الف) از همانجا که از کاغذ ساندویچ بیرون می آید.

ب) می چرخانیم و یک قسمت پر از سس و مخلفات را پیدا کرده از انجا شروع می کنیم.

ج) راست

د) چپ

ه) هرچی آقامون بگن.

و) مگه فرقی هم داره؟

 

۳- بعد از شنیدن نتیجه ی هریک از جلسات «مهم» مجلس اولین صوت خارج شده از دهان شما چیست؟ (برای نمونه می توانید جلسه ی پریروز مجلس را به خاطر بیاورید.)

الف) اه

ب) ایییییییییییی

ج) اوه

د) هان؟

ه) ای به روحت....

و) هورااااااااااااااااااا

ز) ... ...... .. .... . ... .. . ...... . ...... . ....

 

۴- (حکم بسیار قطعی و حتمی تغییر ساعات کاری ادارات و مدارس که چندین ماه است در دستور کار قرار دارد لغو شد). با داشتن این نمونه در ذهن اگر شما بشنوید تا چند وقت دیگر قرار است جلسات پیگیری علل و عوامل حوادث بازداشت/گاه (اسمش رو نبر) برگزار شود اولین واکنش حرکتی و صوتی شما چه خواهد بود؟

الف) دستها را به بالا برده: شکر 

ب) دستها به طرفین پرتاب شده و : ای بابا

ج) دستها را بر سر کوبانده و: ای خدا باز شروع شد

د) دستها و سر را با حرکاتی ریتمیک تکان داده و: ها ها

ه) حرکت و صوت دلبخواه

 

۵- در خبرها آمده بود پزشکی که گاز استریل در شکم بیماری جا نهاده بود دادگاهی شد. به نظر شما در صورت عدم لغو مجوز پزشکی وی این پزشک در ادامه ی فعالیت پزشکی خود چه چیزهایی در شکم بیماران جای خواهد نهاد؟ و بیمار پس از انجام عمل و به هوش آمدن با توجه به نوع وسیله ی جا مانده چه حالی خواهد داشت؟

الف) حلقه ی ازدواجش را (بیمار پس از به هوش آمدن عاشق دکتر خواهد شد. بنا به جنسیت بیمار این قضیه تغییراتی خواهد داشت.)

ب) سینی مخصوص انواع قیچی ها (بیمار پس از به هوش آمدن دچار روده بری مزمن خواهد شد.)

ج) پزشک بیهوشی را  (....)

 

******

به قول خواننده ی غرب زده :

بخند به روي دنيا دنيا به روت بخنده.

ما كه اين همه بهانه براي خنده داريم حيف نيست نخنديم؟ پس:

لبخند لطفا!

 

+نوشته شده در سه شنبه 1388/08/26ساعت13:28توسط سميه رشيدي | |



 

از چشمهای من نترس

و از لبهایم

که به کدامین تعبیر گشوده خواهند شد...

***

ابا نکن.

دستت را به من نشان بده.

بگذار خطهایی که بی‌پروا یکدیگر را در آغوش گرفته اند و در پهنه‌ی دست مهربان تو جا خوش کرده‌اند را ببینم.

بگذار تمام خطها را از بر کنم.

این حق من است...

خط سرنوشت من از میان دستهای تو می‌گذرد.

حتی اگر دستهایت

آن سوی مرزهای بی‌سو

فراتر از آسمان و خاک من

سوز تنهایی را تجربه کنند...

***

دستهایت را به من نشان بده.

زندگی من، از سرانگشتان تو آغاز می‌شود...


+نوشته شده در جمعه 1388/08/22ساعت13:28توسط سميه رشيدي | |



 

«ای تف بر اون... بر اون غیرت نداشته ات مرد

و دست مرد

نه سیلی

که مشت محکم بر...

و مشت دست چپ مرد روی صورت زن

و چشمهای زنش دو

                           دويي

                                     زد و خيره

به روي حلقه ي مرد...

 

[فلش بكي اينجا]:

 

ببين! ببين! نه! اين...

كنار آنكه نگيني ستاره اي دارد؟ ... نه جان من! زشت است.

آخ باشد، باشد... هر آنچه ميل تو باشد... همان كه تو...

نه! تو!

نه عشق من!‌ نفس من! نظر فقط از تو

قرار شد كه نه مردي شبيه هر مردي

شوم براي تو اي عشق آفتابي من!

نظر فقط از تو

و دست زن حلقه

به دور بازوي مرد...

 

‍[دوباره برگرديم به مشت و صورت و چشم... به چشم خيره ي زن]:

 

نه! اشك در ته چشمش هنوز راه نداشت

نه خشم و نه مشتي

فقط تفي محكم

به روي صورت مردي شبيه هر مردي

شبيه هر مردي...

كه هيچ فرق نداشت.

كه مشت و نعره و داد

-سلاح هر مردي-

براي او هم شد

كلام آخر و ...

 آه!

ديالوگ آخر

براي زن باشد:

«ای تف بر اون... بر اون غیرت نداشته ات مرد

 

 

***

همينه كه هست!! چيكار كنم؟

اين شعر براي ۳ ماه پيشه و ويرايش امروز. ديگه حوصله نداشتم نگهش دارم. مي ترسيدم بگنده!!! و زمانی برای استفاده ازش پیدا نشه!!! البته خوانندگان محترم خود، آگاهند که اینها تجربه ی شاعریه. وگرنه ... نه والا!

من الان فقط نگران يه نظرم!!!!!!!! از اونااااششش!! اي خدا!

 

+نوشته شده در شنبه 1388/08/16ساعت13:47توسط سميه رشيدي | |



والا ما هرچی به ذهنمون فشار آوردیم ببینیم چی می شه درباره امروز  نوشت، دیدیم خیر! نیست. خالیه. یعنی فقط یه چیزایی یادم اومد که همچین ته گلوم کیپ شد و یه چیزی سر دلم بالا و پایین شد و دیدم بعله! مثه اینکه این حال ما داره بد می شه و اوضاع خوب نیست و لازمه یه پلاستیکی چیزی دم دست بذاریم مبادا ...

این بود که از نوشتن درباره 13 آبان دست برداشتم.

نه اینکه حال نوستالژیک!! بهم دست داد و دلم برا دوران شیـــــــــــــــــــرین مدرسه تنگ شد!!!! نتونستم بنویسم!!
یادمه هر سال این روز که می رسید حس انزجار داشتم! نه به پرچمی که به زور می چسباندن رو زمین جلوی در ورودی یا نه از سرودای مضحکی که پخش می شد، از حال خودمون که اینجور با اسممون بازی می کردن و به زور سعی می کردن یه چیزایی به مغزمون تزریق کنن اونم به بهانه ی پاسداشت!!! مقام!!! دانش آموز!

آخرش هم یه شیرینی دانمارکی که بوی تخم مرغ و مقوای جعبه اش از همون اول صف به مشام می رسید به همراه یک دفتر!! و یک خودکار!! (غالبا از نوع استدلر!!) می بخشیدن بهمون و ما باز دوباره می شدیم همون دانش آموزانی که همه معلمها از دستشون عاصی بودن و بچه هایی که هیچی نمی فهمن و ... .

اینجوری بود که من امروز با یادآوری خاطرات خوش! آن دوران دلم می خواست با فریاد بگم:

لطفا دفتر و خودکار منو زودتر بدید می خوام برم.......


+نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/13ساعت14:39توسط سميه رشيدي | |




فقط گوش کن. هی وسط حرفام نگو می دونم! می فهمم! چون مطمئنم نمی فهمی! چون اگر بخوای هم نمی تونی بفهمی. مسئله ذهن تو نیست! مسئله بزرگ بودن این حرفاس. انقدر بزرگ که هرکی بشنوه خیال می کنه قصه‌اس. داستانه. افسانه‌اس. اما تو گوش کن. فقط گوش کن. یادته وقتی حاج کاظم می‌گفت می‌دونی دسته بره نفر برگرده یعنی چی، من عین اسبی که به نعلبندش نگاه کنه بهت نگا کردم و تو برام توضیح دادی دسته چیه و گردان چیه و نفر؟؟ حالا قضیه ماست. که وقتی بهت می‌گم می‌دونی عاشق شدن از روی یه اسم یعنی چی؟ اینجوری روبه‌روی من دست به کمر می‌زنی و ابروهات رو درهم می‌کنی و سرت رو به علامت «چی می‌گی» تکون می‌دی.

باور کن نمی‌تونی درک کنی. اینکه یه روز، یه شب، یه جا، اتفاقی، یه اسمی رو ببینی، بعد دلت بخواد ببینی پشت این اسم کیه، بری سراغش، نیگاش کنی، حرفاشو بخونی، هی بخونی، بری قبل‌تر، قبل‌تر، بعد حرفهای الانشو بخونی، بعد بیای یه چیزی، یه جایی، یه حرفی براش بنویسی، بی اینکه مطمئن باشی اون می‌خونه یا نه. بعد ببینی آره خونده. بعد ببینی آره یه جا، یه گوشه این دنیا، یه جوابی برات گذاشته، بعد بری بخونی‌اش، خوشت بیاد، هی ادامه بدی، ادامه بده، ادامه بدی، ادامه بده، حرف بزنی، حرف بزنه، دل ببندی، دل ببنده، عاشق بشی، عاشق بشه، مجنون بشی، لیلی بشه، از خود بیخود بشی، مست بشه، یکی بشید، یکی بشید، یکی بشید...

اینا رو شاید بفهمی. اما می‌فهمی عاشق یکی بشی با یه اسم، بی اینکه چشماش رو دیده باشی یعنی چی؟ می‌دونی مجنون بشی، بی‌اینکه دستاش رو دیده باشی یعنی چی؟ می دونی لیلی بشی، بی‌اینکه نفسش رو زیر بارون رو صورتت حس کرده باشی یعنی چی؟ می‌دونی دیوونه‌اش بشی بی‌اینکه یه ثانیه کنارت نشسته باشه، یعنی چی؟ نمی‌دونی.... هرگز نمی‌دونی...

شنیدی سعدی درباره انتظار عاشق چی گفته؟ می گه:

فرق است میان آنکه یارش در بر                   با آنکه دو چشم انتظارش بر در

می دونی یعنی چی؟ بیخود به سجع و قافیه و بازی با کلمات سعدی نگاه نکن. به حرفش فکر کن. که به چی نظر داشته. که چی رو درک کرده. که چشم انتظار بر در داشتن یعنی چی؟

بیخود از انتظار حرف می‌زنی. هیچ‌کس نمی‌فهمه انتظار یعنی چی. که این واج‌ها و هجاها کنار هم چه دنیایی ساختن. یه دنیا انتظار. می‌فهمی انتظار چیه؟ نه! انتظار رسیدن اتوبوس نیست. انتظار حتی رسیدن بچه‌ات به این دنیا نیست. انتظار رسیدن بچه‌ات از مدرسه نیست. انتظار اومدن بهار هم نیست. انتظار گل دادن گلهای باغچه‌ات نیست. انتظار سراومدن برف و یخ نیست. انتظار یه کلمه نیست. انتظار یه دنیاس. یه دنیا که برای این دوتا ساختنش. با همین چندتا هجا کنار هم. انتظار یعنی صبر برای لحظه‌ای که بعد از دل بستن، بعد از عاشقی، بعد از لیلی شدن، بعد از مجنون شدن، بعد از دیوانه‌ی هم شدن، بعد از یکی شدن بدون اینکه هم‌دیگه رو ببینن، یه روز، یه جا، یه جوری، یه شکلی، به هم برسن و چشمهاشون آینه‌ی چشمای هم بشه. که نفسهاشون یکی بشه با هم. که بوسه‌هاشون تموم نشه. که لبخنداشونو رو صورت هم جا بذارن. که دنیای انتظار براشون تموم بشه. انتظار یعنی ندونی قراره چقدر منتظر بمونی. اما بدونی قراره منتظر بمونی. باید منتظر بمونی. باید... . چون خط سرنوشت تو، کف دستت، بیخود اینقدر طولانی نشده. که باید منتظر بمونی، به قدر تمام سالهایی که خط سرنوشتت نشون می ده. تا این انتظار هم سر بیاد. که ...

دلتنگی چیز بدی نیست. اما دلتنگی وقتی همراه با انتظار باشه، سخت می شه.  حالا چرا سرنوشت این دو تا باید اینجور باشه؟ که سختی دلتنگی باشه به همراه انتظار؟ چرا دلتنگی حتما باید باشه؟ نه برای اینکه انتظار سخت بشه ها! نه! یا نه برای اینکه دلشون برای هم بیشتر تنگ بشه ها! نه! حتی نه برای اینکه بیشتر عاشق هم بشنا! بازم نه! اینا همه‌اش برا یه چیزه. اینکه اون یه روز که یه جا یه جور یه شکلی به هم رسیدن، یادشون بیاد چه سخت بود اون فاصله. چه سخت بود. که هیچ تکنولوژی نمی‌تونست این دوری رو برداره. که ساعت چند ساعت تفاوت داشت. که وقتی با تلفن حرف می‌زدن صدا با چند ثانیه اختلاف می‌رسید  که خنده‌های این می‌رفت وسط حرفای اون. که تصویرشون با اختلاف چند ثانیه به هم می‌رسید اما روز به روز بیشتر و بیشتر از قبل خدا رو شکر می‌کردن که اینها هست. همینها هست. همین هایی که کمک می‌کنه فاصله‌ها کمتر بشه. تا اونجا که می‌شه کمتر بشه. که کمتر بشه. اما بازهم باشه. تموم شدن می‌مونه برای همون روز که یه جا یه جوری...


هی رفیق! چشماتو باز کن! این یه قصه نبود که تو رو خواب کنه. یه افسانه نبود که بنویسی‌اش بشه قصه. این یه حقیقته. می‌فهمی؟ نمی‌فهمی. نمی‌فهمی...


/ نویسنده: سمیه رشیدی ورنکشی (والا من نمی دونم چطوری باید از دست این پسوند راحت بشم!!!!)

+نوشته شده در سه شنبه 1388/08/12ساعت3:33توسط سميه رشيدي | |




1- چند روز گذشته به دلیل بیماری قلبی مادر محترم ناچار از رفت و آمد به بیمارستان و قرار گرفتن در آن فضای متفاوت و ویژه بودم. در این فضا صحنه های جالب و بدیعی می دیدم. از کسی که دست کسی را که هیچ نمی شناخت گرفته بود و با هم به سمت آزمایشگاه می رفتند. از شوهری که دست دور شانه های همسرش گذاشته بود و آرام با او حرف می زد. از بیمارانی که در بخش بستری بودند و هربار به بهانه ای از تخت خود پایین می آمدند به هم اتاقی های دیگر هم سری می زدند و لبخند و احوالپرسی ای نثار هم می کردند و از یکدیگر می خواستند اگر کاری بود بی رودربایست بگویند و راحت باشند. از دختری که دمپایی های کسی را که هیچ نمی شناخت برایش جفت می کرد و با مهربانی برای پایین آمدن از تخت کمکش می کرد. از زمان مرخص شدن هریک از بیماران که همه از نظافتچی تا سرپرستار با مهربانی و عطوفت تمام دعای خیر بدرقه ی راه بیمار می کردند و لبخند می زدند و من واقعا سرشار از نوعی لذت می شدم. نوعی که دوست داشتنی بود.


2- امروز ظهر که شکر خدا کارهای مادر محترم به سرانجام رسید و ایشان مرخص شدند، در حال بازگشت به منزل، در میانه ی ترافیک عادی شهر، خودرویی به سپر خودروی ما برخورد کرد. پدر محترم برای رسیدگی به امور قصد پیاده شدن داشت که سایر رانندگان اطلاع دادند اتفاق خاصی نیفتاده و لازم نیست پیاده شوند. پدر محترم هم منصرف شد و در حال دوباره سوار شدن بود که در این میانه راننده ی یک وانت فحشی به شدت!! روانه ی راننده ی خودروی ما کرد!!! پدر با عصبانیت پیاده شد و برادر نیز. پدر در حال رفتن به طرف فرد وانتی بود که فرد وانتی از خودرو پیاده شد در حالی که زنجیری!! در دست داشت و فحشهایی آنچنان بر لب!! درگیری کوچکی ایجاد شد ولی شکر خدا بی خسارت!! ظاهری گذشت.

داشتم با خودم این چند روز را مرور می کردم. رفتارهایی که در بیمارستان دیده بودم. به خودم می گفتم چه چیز آن افراد را در بیمارستان چنان با هم مهربان کرده بود؟ مگر آنها آدمهایی از جنس همه نیستند؟ دلیل چیست؟ و در عین حال چه چیز فرد وانتی را چنین گستاخ کرده بود که به هرشکل که می خواهد در سطح جامعه ناهنجاری از خود بروز دهد و چنان رفتارهایی داشته باشد؟ باز با خودم گفتم دلیل مهربانی آنها بیماری و ضعف بود و دلیل گردنفرازی و فحاشی این، اتکا به قدرت و زور بازو و قدرت صدا!!

داشتم با خودم فکر می کردم کاش همه همیشه بیمار بودیم تا با هم مهربان می بودیم...


***

می دونم که بیماری تنها راه محبت کردن و مهربانی نیست.امیدوارم متوجه باشید که ورای این نوشته و ظاهر اون، حرفهای دیگری منظور بوده است. امیدوارم متهم به بدنیتی و بدذاتی نشوم. همین...


+نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/07ساعت23:52توسط سميه رشيدي | |




روزی ما دوباره کبوترهایمان را

پیدا خواهیم کرد

و مهربانی

دست زیبایی را خواهد گرفت.

روزی که کمترین سرود بوسه است...

(احمد شاملو)


روزهای تاریک، روزهای بی روزن و روشنی، روزهای تنهایی، روزهایی در آرزوی یافتن کبوترهایمان...روزی که قلب افسانه بود، روزی که هیچ نبود، نه شب و نه روز، نه باران را سر باریدن بود و نه آفتاب را سر تابیدن. روزهایی که زخمها را مرهمی نبود. روزهایی که پاها را توانی برای رفتن نبود و دستها در آرزویی دور و دست نایافتنی، تنهایی را با شب قسمت می کردند و عشق، در میان قحطی و خشکسالی، فراموش می شد.

یکی از همین روزها بود روزی که معجزه ای دل آسمان شب را شکافت. معجزه ای که ابرها را بارور ساخت و پرندگان، دل انگیزترین ترانه های خود را از سینه های گرمشان از پس سالها حبس، رها ساختند و جهان را نوری عظیم فراگرفت و خداوند، همراه با دل من، لبخندی طولانی را آغاز کرد ... و تو در زندگی ام شکفتی... .

بودن تو معنی واژه ی راز است که آن را هیچ معنی نیست جز خود واژه، خود حرف، خود کلمه، خود تو!

هر نفس از تو نوشتن کم است. نفس کم خواهم آورد. دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است. واژه کم خواهم آورد. در بهت و حیرت ظهور تو تنها سکوت واجب است...

تو کیستی؟ تو کیستی که کلامت شعر است و نگاهت بوسه های پی در پی بر درگاه پروردگارمان؟ تو کیستی که اعجاز بودنت هر روز بیش از دیروز دلم را گرم می سازد و ایمانم را سخت تر می کند و عمیق تر...

من و تو افسانه ایم... افسانه ای بی بدیل. افسانه ای که هیچ کس نظیرش را نشنیده است. هیچ کس تاکنون فرزندانش را با آن به خواب نبرده است. اما ما افسانه ای بی نظیر برای فرزندان آینده خواهیم بود. این افسانه ها از پس بودن من و تو آغاز می شوند... افسانه ها از قلب حقیقت می رویند و من و تو حقیقتیم... 


از پس اندیشیدن به حضور تو، سجده ی شکر، واجب است...

شکر...


+نوشته شده در یکشنبه 1388/08/03ساعت15:31توسط سميه رشيدي | |



سلام و تشکر بخاطر نظرات پرتقالی تان!

تصور کنید تنهای تنها ،در یک جایی دور افتاده بسر می برید. بدون دسترسی به تلفن / اینترنت/ شبکه های تلویزیونی و روزنامه! نه یه چیزهایی تو مایه ی سریال لاست ، تقریبا حالت تام هنکس فیلم "کشتی شکسته"!

خوب قبل از ارسال تون به این جزیره می تونید ده انتخاب داشته باشید از چند موضوع. به شرح زیر:

- ده تا کتاب بیاد ماندنی

- ده تا فیلم یا سریال محبوب

-ده تا ترانه خاطره انگیز!

- ده تا هم میوه / تنقلات یا غذای مورد علاقه تون که با هلی کوپتر براتون از اون بالا ارسال کنند

و ده هم تا وسیله ضروری بدلخواه! اگه خواستید یه ملزوماتی هم بهش اضافه کنید.

انتخاب باشماست!

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/29ساعت13:18توسط سميه رشيدي | |



بگذار سر به سينه ي من ، تا که بشنوي

                         آهنگ اشتياق دلي دردمند را.


شايد که بيش ازين نپسندي به کار عشق،

                         آزار اين رميده ي سر در کمند را.


بگذار سر به سينه ي من، تا بگويمت:

                         اندوه چيست، عشق کدام است، غم کجاست؟


بگذار تا بگويمت: اين مرغ خسته جان،

                         عمري ست در هواي تو از آشيان جداست.


دلتنگم آنچنان که: اگر بينمت به کام،

                         خواهم که جاودانه بنالم به دامنت


شايد که جاودانه بماني کنار من،

                         اي نازنين-که هيچ وفا نيست با منت-


تو، آسمان آبي آرام و روشني،

                         من، چون کبوتري که پرم در هواي تو


يک شب ستاره هاي تو را دانه چين کنم

                         با اشک شرم خويش بريزم به پاي تو،


بگذار تا ببوسمت، اي نوشخند صبح

                         بگذار تا بنوشمت، اي چشمه ي شراب.


بيمار خنده هاي تو ام، بيشتر بخند

                       خورشيد آرزوي مني،گرم تر بتاب.

                                                      فریدون مشیری

***

این شعر زیبای فریدون مشیری عزیز را هنرمند گرانقدر کشورمون علیرضا قربانی با آهنگسازی فوق العاده زیبای فرهاد فخرالدینی خوانده و عجیب دلنواز و بی نظیره. توصیه ی امشب من گوش کردن به این آهنگه. اگر دسترسی ندارید، از اینجا می توانید بشنوید:

http://www.semital.com/song/11087.htm

+نوشته شده در یکشنبه 1388/07/26ساعت22:32توسط سميه رشيدي | |



،

هر روز

کمی پیش از طلوع آفتاب

به روزگارت بیندیش.

روزها

پیش از خورشید

در دل تو

طلوع می کنند...


***

امروز روز غریبی بود! خبرهایی در یکی از خبرگزاریها خوندم که برای خود من عجیب بود. درسته که متهم به پست پر کنی و آب بستن و اینها می شوم، اما شما هم بخوانید:

1- قابل توجه بانوان سر زننده به این وبلاگ و البته خود بنده!!

سرويس وبلاگ بانوان راه‌اندازي شد!!!

http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=68706

2- ایرنا: موسوی و رهنورد طلاق می گیرند!!!

http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=68774

3- کودک 6ساله تلويزيون آمریکا را سر کار گذاشت + عکس!!

http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=68740

4- پلیس، همکلاسی جدید دانش‌آموزان!

http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=68777

***

می توانید نظر خود را درباره ی هریک از خبرها در بخش نظرات منعکس کنید. هرچند من درباره ی تاثیر نظرتان در هیچ کجا هیچ قولی نمی دهم!!

+نوشته شده در شنبه 1388/07/25ساعت18:31توسط سميه رشيدي | |





نظر شما چیست؟


***

کلا!


+نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/23ساعت18:50توسط سميه رشيدي | |