والا ما هرچی به ذهنمون فشار آوردیم ببینیم چی می شه درباره امروز نوشت، دیدیم خیر! نیست. خالیه. یعنی فقط یه چیزایی یادم اومد که همچین ته گلوم کیپ شد و یه چیزی سر دلم بالا و پایین شد و دیدم بعله! مثه اینکه این حال ما داره بد می شه و اوضاع خوب نیست و لازمه یه پلاستیکی چیزی دم دست بذاریم مبادا ...
این بود که از نوشتن درباره 13 آبان دست برداشتم.
نه اینکه حال نوستالژیک!! بهم دست داد و دلم برا دوران شیـــــــــــــــــــرین مدرسه تنگ شد!!!! نتونستم بنویسم!!
یادمه هر سال این روز که می رسید حس انزجار داشتم! نه به پرچمی که به زور می چسباندن رو زمین جلوی در ورودی یا نه از سرودای مضحکی که پخش می شد، از حال خودمون که اینجور با اسممون بازی می کردن و به زور سعی می کردن یه چیزایی به مغزمون تزریق کنن اونم به بهانه ی پاسداشت!!! مقام!!! دانش آموز!
آخرش هم یه شیرینی دانمارکی که بوی تخم مرغ و مقوای جعبه اش از همون اول صف به مشام می رسید به همراه یک دفتر!! و یک خودکار!! (غالبا از نوع استدلر!!) می بخشیدن بهمون و ما باز دوباره می شدیم همون دانش آموزانی که همه معلمها از دستشون عاصی بودن و بچه هایی که هیچی نمی فهمن و ... .
اینجوری بود که من امروز با یادآوری خاطرات خوش! آن دوران دلم می خواست با فریاد بگم:
لطفا دفتر و خودکار منو زودتر بدید می خوام برم.......


